X
تبلیغات
عــــــشــــق بـــزرگتـــریـــن دروغ...!



عــــــشــــق بـــزرگتـــریـــن دروغ...!
❤ باد آورده را باد میبرد تو که با پای خودت آمده بودی....!l❤

به نام کسی که جدایی را آفرید تا قدر باهم بودن را بدونیم                

 

     من از یک شکست عاشقانه می ایم،بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.

   شکست نه برای پنهان کردن است ونه بهانه ی پنهان شدن.

       میگویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چکونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،بارن پنجره ی چشمانم را شسته است.همه دلشان نفش های مثبت میخواد و ادم های خوشحال،اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای ادم های خوشبخت را در بیاورم.بی ستاره ام وزرد با طعم معطر پاییز،که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکه میکند،آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او باید پر باشد خالیست،نمیتوانم باور کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را میپزیرم  به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند.

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور داشته است،اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمی رسید،اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست.خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست،می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست،بی علاج ست،دانستنش آدم را کم کم میکشد،گریه شبانه می آورد،اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ستاون یکی را جز من داشت.

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،گریه میکنم باشکوه،مثل اقیانوس،بلند مثل اورست،او نمی شنود ونمی داند که ماه،خوشبختی مشترک همه ی ستاره هاست.

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است:

چیکار کرد این دل سادم                    که از چشم تو افتادم؟                  

 

چهارشنبه 1390/09/09 | 21:41 | ۩ Arezo ۩ |


هنوز نیمی از عمرم هم نمی گذرد
 اما احساس پیرمردی را دارم که به آخر رسیده !
 و هر روز و هر شب خسته تر از دیروز هایش به مــــــــــــــــــــــــ ــــــرگ سلام می کند
 نمی دانم از کجا و چطور آمد این حس ! 
نمی دانم چرا ناامیدی تمام وجودم را تسخیر کرد حتی نمی دانم چرا با هم نسل هایم فرق دارم واقـــــــــــــــــــعا نمی دانم . . . 
اوج گرفتن های گاه و بی گاهم تکراری شده اند 
« تا می توانی پرواز می کنی و بالا می روی تا آنجا که توانش را داری هر کجا که خسته شوی محکومی به سقوط » 
سقوط همیشه برایم جذاب بوده اما حتی سقوط هم دیگر برایم بی معناست بوی غم می دهم این روزها !
 هنوز خیلی مانده تا انتها
 اما هر روز
 هر شب
 به مــــــــــــــــــــــــ ـرگ سلام می کنم . . .

شنبه 1392/10/28 | 23:27 | ۩ Arezo ۩ |


پـــــــــــایـــیـــزم گذشــــــــــت...

★。˛ °.★__ *★* *˛.
˛ °_██_*。*./ \ .˛* .˛.*.★* *★ 。*
˛. (´• ̮•)*˛°*/.♫.♫\*˛.* ˛_Π_____. * ˛*
( . • . ) ˛°./• '♫ ' •\.˛*./______/~\ *. ˛*.。˛* ˛. *。
*(...'•'.. ) *˛╬╬╬╬╬˛°.|田田 |門|╬╬╬╬ .
... ... ¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•♥•°*"˜¯` ´¯˜"*°´¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´

 

جمعه 1392/10/06 | 20:51 | ۩ Arezo ۩ |


این دل نوشته ها . . .

نه ... نه ... ببخــــشــــــید!

اين درد نوشت ها . . .

نه دلنشين اند نه زيــبا ،

اينها يک مشت 

حــرف زخــــم خورده ي بـغـض دارند

که نشاني دردنـــــــــاک ،

از يک عشق نـاکــــام دارند ،

و تـنــها مخــــاطبش ، غايـب است. . . !

جمعه 1392/10/06 | 16:58 | ۩ Arezo ۩ |


سلام روزگار ...
چه میکنی با نامردمی مردمان ؟!
من ؟!
هی ... خوبم ... اگر بگذارند !
دارم خرده های دلم را چسب میزنم ...راستی این دل ،باز هم دل میشود؟

جمعه 1392/10/06 | 16:56 | ۩ Arezo ۩ |


می خندم ساده می گیرم ساده می گذرم بلند می خندم و با هر سازی میرقصم نه اینکه دل خوشم نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد مدتی طولانی شکســــتم، زمین خوردم،سخــــتی دیدم، گــــریه کردم و حالا برای " زنده ماندن" خودم را به "کوچه ی علی چپ" زده ام
روحم بزرگ نیــــست! دردم عمیــق است
می خندم که جای زخــم ها را نبینی

جمعه 1392/10/06 | 16:51 | ۩ Arezo ۩ |



این بود آن دنیایی که برای آمدنش به شکم مادرم لگد میزدم؟

لعنت به من!!!!

ارزشش را نداشت. . . . . ببخش مادر..!

جمعه 1392/10/06 | 16:42 | ۩ Arezo ۩ |


به چه میخندی تـــــــــو؟
به مفهوم غم انگیز جدایــــــــــی؟
به چه چیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ــز؟
به شکست دل من یا پیروزی خویــــــــــــــــش؟
به چه میخنـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــدی؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کــــــــــــــــــــــ ـــــــــرد ؟
یا به افسونگری حرفهایت که مرا سوخت و خاکستر کـــــــــــــــــــــرد ؟
به دل سادهی من میخندی که دگرتا ابد نیز به فکر خود نیســــــــــــــــــت ؟
خنده دار است بخنـــ ــــــــــــد ...

چهارشنبه 1392/01/28 | 22:47 | ۩ Arezo ۩ |


فرق استــــ بین دوسـت داشتن وداشتن دوستــــــ ..
.
.
دوست داشتن لــــحظه ای اســـت
و داشتن دوستــــــ استمـــرار لحظاتــــــــ دوست داشتن اســـت ..


چهارشنبه 1392/01/28 | 22:45 | ۩ Arezo ۩ |


نـــترس جانم !

ظرفیت باور من به اندازه ی همه ی دنیاست ....

تـــو دروغت را بگو ... !!!

دوشنبه 1391/11/09 | 21:58 | ۩ Arezo ۩ |


برایت خواهم نوشت
از ابهام لحظه ها
از تردید
از حجم مرگ آور نبودنت
از کسانی‌ که رد می‌‌شوند و بوی تو را می‌‌دهند
برایت خواهم نوشت
از حدیث تلخ بغض‌های تا ابد
از قناعت به یک خاطره ، یک یاد
از صبوری من و جای خالی‌ تو و شب‌های من
برایت خواهم نوشت
حتی تو هم برای من نبودی
حتی تو هم برای من نبودی




دوشنبه 1391/10/18 | 19:56 | ۩ Arezo ۩ |


اِحسـ ـ ـ ـ ـاس " را فـَلـَـک نــکنیم

این طفل مَعـصـوم که چه میداند

" مَـنـطـق " چیست ...

چه رَســــــــــــــم عَجیبی ستـــــــــــ ...

تو بی خَبـــــَــــر اَز مَن

و...

تَمـآم مَن درگیـــــــــــر ِ تو...


دوشنبه 1391/10/18 | 19:49 | ۩ Arezo ۩ |




تـلـخ اســــتـــــــــ !

باور ...

نبودن آنهــا کـه می توانســتــنــد باشــنـد ...

و تـلـخ تـر اســـتــــــــ امروز

باور ...

آنهــا کـه ادعای ماندن دارنــد



دوشنبه 1391/10/18 | 19:40 | ۩ Arezo ۩ |


برو...
دیـگر هـوای بـرگرداندنت را نـدارم
هـر جـا کـه دلـت مــی خواهد بــرو...
فــقط آرزو میکنــم وقتــی دوبــاره هـوای مـن بـه سـرت زد....
آنـقدر آسـمانت بگیــرد کـه بـا هـزار شـب گریـه آرام نگیــری....
و امـا مـن....
بـر کــه نمیــگردم هیـــــچ.....
عـطر تنــم را هـم از کوچـه هــای پـشت سـرم جــمع میکنــم...
کـه لـم ندهــی روی مـبل هـای راحتــی......
بــا خـاطره هایـم قـدم بزنــی.........



جمعه 1391/08/12 | 12:14 | ۩ Arezo ۩ |


بي حوصله ام!
دست خودم نيست...
کمي دلتنگ فردايم!
فردايي که تو مي آيي؛
شايد....
من نباشم...!



چهارشنبه 1391/08/10 | 21:2 | ۩ Arezo ۩ |


روزهایی هست که تلفنم را جواب نمی‌دهم

چون که قبل از برداشتن تلفن باید صدایم را عوض کنم

و شادترش کنم و من حوصله‌ی عوض کردن صدایم را ندارم
به همین سادگی... 


چهارشنبه 1391/08/10 | 20:58 | ۩ Arezo ۩ |


کاش " خدا " تو زندگیمون گاهی وقتها
مثل داور فوتبال می شد...
تا وقتی زمین میخوردی و از " درد "
به خودت میپیچیدی میومد ازت میپرسید میتونی " ادامه " بدی ؟!




چهارشنبه 1391/08/10 | 20:53 | ۩ Arezo ۩ |


تــَرکــَت کَـــرده ؟؟؟
شَــب هآ بـ ـه یآدَش گــــریه مـ ـی کـــُنے ؟؟؟
نــ ـآرآحَــــت نَبـ ـآش ...
یــه روز تــ ـو تَنهـــ ـآ آرزوے زنـــــدگـ ـیش مـ ـے شے
ایـ ـن بَدتـــــَرین انتـ ـقآمــــه !!!


چهارشنبه 1391/08/10 | 20:48 | ۩ Arezo ۩ |


مـــن مــــــی روم !
تـــو مـــــی مــــانــی
بــا دنـیــایـــی از خــــاطـــــرات . . .
راســتـــی آن روز کـــــه
دلـــــداده تــو شــــدم یــادت هست ؟
از آن جــا بـــه بـــعــدش را پـــاک کــــن . ..



چهارشنبه 1391/08/10 | 20:44 | ۩ Arezo ۩ |


غمگـیـــن تــریـن جــای خــاطــره اونجــاییـه

کــه کــم کــم احســاس میکنــی
چهـــرش هم داره از یــــــادت میـــره...



چهارشنبه 1391/08/10 | 20:36 | ۩ Arezo ۩ |


باز ساکت و سرد 
آغوشی از حضور مهربانی خالی
سجاده نماز نیازی پهن 
ذکر با تو بودنی به لب جاری
باز ارام وبیصدا 
نگاه بر پنجره دلی میدوزم 
انگار قسمتم این است
باز در آرزوی تو میکوشم


چهارشنبه 1391/08/10 | 20:25 | ۩ Arezo ۩ |


مثل بادکنکی به دست کودکی
هر جا می روی
با یک نخ به تو وصلم
نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا….



چهارشنبه 1391/08/10 | 20:20 | ۩ Arezo ۩ |


من یک زنم!
نه جنس دوم ،
نه یک موجود تابع ،
نه یک ضعیفه،
نه یک تابلوی نقاشی شده ،
...نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،
نه یک کارگر بی مزد تمام وقت...
باور داشته باش
من هم اگر بخواهم ،
می توانم خیانت کنم ،

بی تفاوت وبی احساس باشم ،
بی ادب و شنیع باشم ،
بی مبالات و کثیف باشم ....
اگر نبوده ام و نیستم ،
نخواسته ام و نمی خواهم!!


 

دوشنبه 1391/08/01 | 23:11 | ۩ Arezo ۩ |


آدم ها ثانيه به ثانيه رنگ عوض ميكنند چه رسد به دقيقه ها..!!


از آدم هاي يك ساعته ديگر ميترسم!

چون در گير هزاران ثانيه اند...


ثانيه هايي كه در هركدام رنگي دگر به خود ميگيرند...

آدم ها يكرنگ نيستند...

آدم ها ديگر آدم نيستند...


دوشنبه 1391/08/01 | 22:55 | ۩ Arezo ۩ |


ساده نیست ؛ گذشتـــــــــن از كسی كه ،

 

گذشته هایت را ساخته ....

 

و آینده ات را

 

ویران کرده است


دوشنبه 1391/08/01 | 22:49 | ۩ Arezo ۩ |


این روزهــــا....

همـــه ادعـــا دارند طعم خیانت را چشیده اند...

همـــه ادعـــا دارند که بدی را به چشم دیده اند...

همـــه ادعـــا دارند که تنهایی را کشیده اند...

پس کیست که این دنیا را به گند کشیده است...؟

 

دوشنبه 1391/08/01 | 22:36 | ۩ Arezo ۩ |


خدا تنها روزنه امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود...
تنها کسی ایست که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد...
با پای شکسته ام می توان سراغش رفت...
تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد...
تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند...
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید...
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود...
و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن..!


دوشنبه 1391/08/01 | 22:25 | ۩ Arezo ۩ |


 اینکه تنها باشی و احساس تنهایی کنی خیلی هم بد نیست


ولی اگه یکی تو زندگیت باشه و احساس تنهایی کنی این دیگه فاجعست !!


دوشنبه 1391/08/01 | 22:14 | ۩ Arezo ۩ |


عجـب روزگـاریـیه. . . !
دقیـقا همـون بلایـی سـرت میـاد کـه یـه روزی بـا غــرور و افتـخار سـر یکـی دیــگه آوردی !
دقیقـا همـونجوری خـورد میشی کـه یـه روز یکی دیگـه رو خـورد کـردی !
همــون صحنـه هـا ، همـون لحظـه هـا و همـون حـرفا

!


جمعه 1391/06/31 | 18:23 | ۩ Arezo ۩ |


شنیدم وقتی که می رفتی ، رد پایت را پاک می كردی
بی خیال
من دنبال دلت بودم
وقتی دلت با من نیست ، برو خوش باش
چه فرقی میكند كجا باشی...!!


جمعه 1391/06/31 | 18:10 | ۩ Arezo ۩ |